اي بامداد خاكستري پاييز !
جان آدمي در تو نياسوده بيدار مي شود
و
چنان از شب زنده داري تب آلود خويش كوفته است كه آرزو دارد دوباره به خواب رود
و
طعم مرگ را مزمزه مي كند
نوشته شده توسط در به در کوچه تنهایی در پنجشنبه 1386/09/29 ساعت 3:53 موضوع | لينک ثابت
از هم گریختیم .
و آن نازنین پیاله ی دلخواه را ، دریغ
بر خاک ریختیم!
جان من و تو تشنه ی پیوندِ مهر بود ،
دردا که جان تشنه ی خود را گداختیم !
بس دردناک بود جدایی میان ما ،
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم .
دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت ،
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت .
و آن عشق نازنین که میان من و تو بود ،
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت !
با آن همه نیاز که من داشتم به تو ،
پرهیز عاشقانه ی من ناگزیر بود.
من بارها به سوی تو باز آمدم ، ولی
هر بار دیر بود !
اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب ،
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش.
سر گشته در کشاکش طوفان روزگار ،
گم کرده همچون آدم و حوا بهشت خویش!
نوشته شده توسط در به در کوچه تنهایی در پنجشنبه 1386/08/24 ساعت 3:7 موضوع | لينک ثابت
ديروز ما
زندگي را به بازي گرفتيم
امروز او ما را ...
و فردا ؟
نوشته شده توسط در به در کوچه تنهایی در سه شنبه 1386/08/22 ساعت 1:3 موضوع | لينک ثابت
خيال دلكش پرواز در طراوت ابر
به خواب مي ماند.
پرنده در قفس خويش
خواب مي بيند.
پرنده در قفس خويش به رنگ و روغن تصوير باغ مي نگرد.
پرنده مي داند
كه باد بي نفس است
و باغ تصويري است .
پرنده در قفس خويش خواب مي بيند
پرنده در قفس خويش خواب مي بيند
پرنده در قفس خويش خواب مي بيند
پرنده در قفس خويش خواب مي بيند.
پرنده در قفس خويش خواب مي بيند.
آنكه خوشبخت است و مي انديشد ،
به راستي
نيرومند نام خواهد گرفت
زيرا سعادتي كه بنيادش بر ناداني باشد
چه اهميتي دارد؟
چه خوشبختند كساني كه مي گريند.
و آنكه در اين كلام جز ترغيب به گريستن چيزي نمي بيند ، معناي آن را بسيار بد مي فهمد !
نوشته شده توسط در به در کوچه تنهایی در پنجشنبه 1386/08/10 ساعت 21:25 موضوع | لينک ثابت
اي فرمان هاي خداوند ، جانم را به درد آورده ايد.
اي فرمان هاي خداوند ، آيا ده فرمانيد يا بيست؟
مرز هاي خود را تا به كجا محدود خواهيد كرد؟
آيا همواره محدوديت هاي بيشتري را در آموزه هاي خود خواهيد گنجاند؟
وكيفر هاي تازه اي براي عطش من به هر چه بر روي زمين به چشمم زيبا جلوه كند ،
وعده داده ايد ؟
اي فرمان هاي خداوند جانم را بيمار كرده ايد ،
يگانه آبي را كه عطشم را فرو مي نشاند ،
با ديوار ها محصور كرده ايد.
اكنون سرشارم از احساس ترحم براي گناهان بشر كه رنگي از ظرافت دارند...
نوشته شده توسط در به در کوچه تنهایی در یکشنبه 1386/07/29 ساعت 2:32 موضوع | لينک ثابت
مي توان به زيبايي آماده ي خواب شد و به زيبايي از خواب
برخاست ،
اما خوابهاي زيباي شگفت آفرين در كار نيست ،
و من رويا را تنها تا زماني دوست دارم كه آن را واقعيت بپندارم.
زيرا زيباترين خوابها هم با
لحظه ي بيداري
برابري نمي كند.
نوشته شده توسط در به در کوچه تنهایی در یکشنبه 1386/07/22 ساعت 0:39 موضوع | لينک ثابت
عيد رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صد شكر كه اين آمد و صد حيف كه آن رفت
I would Like to present the best wishes
to you and your family
Upon the FETR Tide
نوشته شده توسط در به در کوچه تنهایی در شنبه 1386/07/21 ساعت 3:44 موضوع | لينک ثابت
فراز هایی از مائده های زمینی
اثر آندره ژید
ناتانائيل ، كاش هيچ انتظاري در وجودت حتي رنگ هوس هم به
خود نگيرد ، بلكه تنها آمادگي براي پذيرش باشد.
منتظر هر آنچه به سويت مي آيد باش و جز آنچه به سويت مي
آيد آرزو مكن.
جز آنچه داري آرزو مكن.
بدان كه در لحظه لحظه ي روز مي تواني خدا را به تمامي در
تملك خويش داشته باشي. كاش آرزويت از سر عشق باشد و
تصاحبت عاشقانه. زيرا آرزويي ناكارآمد به چه كار مي آيد؟
عجبا ! ناتانائيل، تو خدا را در تملك داري و خود از آن بي خبر بوده
اي !
تملك خدا يعني ديدن او ،
اما كسي به او نمي نگرد.
نوشته شده توسط در به در کوچه تنهایی در چهارشنبه 1386/07/18 ساعت 5:30 موضوع | لينک ثابت
اينم شعر زيباي شكست نياز از فروغ كه يكي از دوستان اين شعر رو خيلي دوست داره پس :
تقديم به دوست خوبم يه بي كس تنها كه اميدوارم بتونم تو تنهايش شريك باشم
البته اونقدر هم بي كس نيست
از لينكدونيش (پيوند ها) پيداس دوستاي وبي خوبي داره منم اميدوارم بتونم براش دوست وبي خوبي باشم
در ضمن آدرس وبلاگش تو قسمت دوستان درج شده ( شب خاموش ) حتما خوشتون مي ياد
آتشی بود و فسرد
رشته ای بود و گسست
دل چو از بند تو رست
جام جادویی اندوه شکست
آمدم تا به تو آویزم
لیک دیدم که تو آن شاخه ی بی برگی
لیک دیدم که تو بر چهره ی امیدم
خنده مرگی !
وه چه شیرین ست !
بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود
پای کوبیدن ....
وه چه شيرين ست !
از تو اي بوسه ي سوزنده مرگ آور
چشم پوشيدن
وه چه شيرين ست !
از تو بگسستن و با غير تو پيوستن
در به روي غم دل بستن
كه بهشت اينجاست
به خدا سايه ي ابر و لب كشت اينجاست
تو همان به كه نينديشي
به من و درد روان سوزم
كه من از درد نياسايم
كه من از شعله نيفروزم
اميدوارم خوشت اومده باشه
دربه در كوچه ي تنهايي
نوشته شده توسط در به در کوچه تنهایی در چهارشنبه 1386/07/18 ساعت 3:10 موضوع | لينک ثابت
بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود كه دلدار تو باشم
واي بر من كه ندانستم از اول
روزي آيد كه دل آزار تو باشم
نوشته شده توسط در به در کوچه تنهایی در دوشنبه 1386/07/16 ساعت 1:9 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلي
دوستان
نوشته هاي پيشين
طراح قالب
POWERED BY